تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
دوشنبه شانزدهم آذر 1388

شب دیر خوابیدم مثل بقیه ی شب ها ... وقتی ساوند تراک درباره ی الی از جا پراندم گیج و منگ ساکتش کردم و انگار نه انگار پتو را کشیدم روی سرم اما همه اش چند دقیقه طول نکشید که صدای شرشر باران را شنیدم ... با یک عالم کش و قوس بیدار شدم و رفتم توی حیاط و یک عالم نفس عمیق کشیدم ...
خدا را شکر کردم که تمام آن کابوس بگیر و ببندی که از فکر امروز تا صبح دیدم رهائی پیدا کردم و آمدم که باز بیانیه ی 16 میر حسین موسوی را بخوانم که این یکی از همه بهتر است ... این یکی سیرم نمی کند هر چه می خوانمش و با خواندنش حس می کنم راست راستی همه ی ما رشد کرده ایم ...
و چه قدر خوب است که این بیانیه قبل 16 آذر منتشر شد ... برای امروز این بیانیه در بهترین زمان و با زیباترین مفاهیم منتشر شد و باز خواندن دارد و باز ...

"جامعه ما اینک شگرف‌ترین تحولات را تجربه می‌‌کند؛ بعد از حوادثی که چند ماه گذشته به خود دید کیست که بتواند این حقیقت را انکار کند؟ ماهیت دقیق این دگرگونی چیست؟ این بزرگترین سوال برای ما و برای مخالفان ماست. آنان نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاه‌خودها و چوب‌دستی‌هایشان را کنار می‌گذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است می‌روند.

در میان زیبایی‌های بسیاری که روزهای پیش از انتخابات را نورانی می‌کرد زیباترین پدیده جمع شدن مردمی از سلیقه‌های گوناگون گرداگرد هم بود. آنها برای آن که به این کار موفق شوند تفاوت‌ها و تنوع‌هایشان را کنار نمی‌گذاشتند، بلکه به رسمیت می‌شناختند. کسی لازم نمی‌دید که برای شرکت در این یکرنگی هویت خویش را از دست بدهد و دیگری شود. در آن یگانه‌شدن‌ها حظی وجود داشت که فطرت‌هایمان می‌پسندید. آن زنجیره‌های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آن که از پل گذشتیم به سرنوشت یکدیگر اهمیت ندهیم و جان‌‌هایمان نمی‌خواست که پس از چشیدن طعم آن یگانگی از نو پراکنده شویم. چنین چیزی بدون تردید نشانه‌ای از طلوع بزرگی و رشد در حیات یک ملت است. "

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:3  توسط مرجان  | 

یکشنبه پانزدهم آذر 1388

امشب وقتی ماسک به صورتم زده بودم و توی تاریکی اتاقم درازکش یک آهنگ خوب گوش می کردم دیدم که کسی دارد دور و برم می تابد و نگاهم می کند ... نگاهش خوب بود ... راه رفتنش خوب بود ... وجود داشتنش خوب بود ... آن قدر که می ترسیدم چشم باز کنم و برود ... همان طور ماندم ، هی ساوند تراکی که دوستش داشتم تکرار شد و من با خدائی که ماه ها دنبالش دویده بودم و نیافته بودمش فاصله ام قدر نفس هام بود ... که گاهی حبسش می کردم توی سینه ام تا شاید بماند در من ... و باز قلبم می کوبید به سینه ام که نفس بکش نفس بکش ...
باورم نمی شود که آن همه گشتم و گشتم و این روزها بی بهانه می آید به دل ام سرک می کشد ... این طوری نگاهم می کند ... این قدر ساده ... نه عقلم را می خواهم که بیاید تائیدش کند و نه هیچ کس دیگری که بخواهد با سوال و جواب هاش مبادا کم رنگش کند ...
صورتم داشت جلزجلز می کرد . باید بلند می شدم ... نشستم روبروی آینه و آرام آرام ماسک را پاک کردم ... هیچی روی صورتم نماند جز یک خنکای خوب ... به خودم زل زدم ... چند دقیقه ی طولانی ... اشک و لبخند در یک زمان دویدند توی صورتم ... با نوک انگشتم صورتم را توی آینه لمس کردم و فکر کردم : چه قدر زیبا شده ام ! ...
زیبائی نه از آن دسته که مثلا چشم هام شهلا باشد ، لب هام یک فرم خوب ... چه می دانم ... از این ها نه ! یک زیبائی که شاید از آن همه آرامشی که داشتم نشات می گرفت ... اشک هام سریدند روی گونه هام ... فکر کردم خودم را دوست می دارم ...

                      

ما آدم ها وقتی داریم توی تریپ روشنفکری و بار زندگی خدامان را دود می کنیم توی هوا حواسمان نیست خودمانیم که داریم دود می شویم ، خودمانیم که داریم می میریم ... خودمانیم که می گندیم ، می پوسیم و به هیچ مرحمی آرام نمی گیریم ...
می دانم نمی شود نگهش داشت می دانم اما همین لحظه های جسته گریخته ام را دوست می دارم ، غنیمت می دانم و شکر : و شکر : و شکر ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:40  توسط مرجان  | 

شنبه هفتم آذر 1388

صدای برخورد قطره های باران با سقف شیشه ئی پاسیو را دیوانه وار دوست دارم ... بوی باران می آید..." بارون بارونه" را می گذارم تکرار شود ...

بارون بارونه زمینا تر می شه
گل نسا جونم کار بهتر می شه
گل نسا جونم تو شالیزاره
برنج می کاره ، می ترسم بچاد
طاقت نداره ... طاقت نداره ...

گل نسا جونم را می توانم تصور کنم . دخترکی سرزنده که یک ژاکت صورتی چرک رنگ بر تن کرده و دسته ی موهاش ریخته توی صورتش ... دارد برنج می کارد ... دارد کاری می کند ... میان یک سبز بزرگ ... گل نسا می شود لابد همان امیدهامان که دارد توی ذهن ما رویا می کارد و مائیم که محو جزئیات اوئیم وقتی خم می شود ، راست می شود ، تکان می خورد ، موهایش را کنار می ریزد و موهاش باز می ریزد توی صورتش ... و هی می ترسیم نکند طاقت نیاورد ؟؟؟

                            

دونای بارون ببارین آروم تر
گلای نارنج داره می شه پر پر
گل نسای منو ، می دن به شوهر
خدای مهربون ... تو این زمستون ...
یا من رو بکش ، یا اونو نستون

و دعا می کنیم مبادا قطره های باران اندکی تندتر ببارند و خاطره ئی را زنده کنند ، غمی را هوار کنند که امید دست از کار بکشد ... رویاها تمام شوند و گل نسا به شوهر داده شود ...

پی نوشت :
کاشکی دوچرخه داشتم و تمام وقتی که باران می بارید خیس می شدم و این را گوش می کردم ... کاشکی نمیرد باورمان ... تمام نشود باران ها ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:31  توسط مرجان  | 

جمعه ششم آذر 1388

اگر ابراهیم ، آن گاه که بر کوه موریه ایستاده بود ، شک می کرد ، اگر مرددانه به این سو و آن سو می نگریست ، اگر پیش از کشیدن کارد تصادفا گوسفند را می دید اگر خداوند به او اجازه می داد تا آن را به جای اسحاق قربانی کند در این صورت به خانه بازمی گشت ، همه چیز هم چون گذشته بود ، او سارا را داشت ، اسحاق را نگاه داشته بود ، اما چه اندازه تغییر کرده بود ! زیرا پا پس نهادنش یک فرار بود، رهاییش یک تصادف ، پاداشش ننگ و آینده اش چه بسا ملعنت. زیرا نه بر ایمانش شاهد آورده بود، نه بر رحمت خداوند ، بلکه تنها گواه آن بود که سفر به کوه موریه چه هراس آور است. آن گاه ابراهیم فراموش نمی شد و کوه موریه نیز؛ از این کوه هم چون کوه آرارات که ، آن جا که کشتی نوح بر زمین نشست ، یاد نمی شد بلکه از آن هم چون مهلکه ئی یاد می شد ، زیرا در این جا بود که ابراهیم شک کرده بود .

ترس و لرز نوشته ی سورن کیر کگور – ترجمه ی عبدالکریم رشیدیان - صفحه ی 48

                                

هر کداممان در زندگی به نحوی موقعیت ابراهیم را پیدا می کنیم ... اگر گوش به فرمانش بدهیم رنج برده ایم که دل خواسته هامان را با دست هامان کشته ایم ، اگر ندهیم رنج برده ایم ... فقط کافی است آدم باشیم و بعد به تناسب هر کداممان چیزکی هست که توی پاردوکس ها خرد و خمیرمان کند... پیر می شویم زیر بار این ها ...

پی نوشت :

عید می شود: عید قربان می شود.جشن می گیریم دوام آوردن ابراهیم را... باشد که ما هم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:3  توسط مرجان  | 

پنجشنبه پنجم آذر 1388

هر چه می گذرد من مرددتر می شوم ... مدت هاست که محکم نگفته ام که همین است و غیر این هم نمی شود . آخرین بار زمان انتخابات بود که حاضر بودم بنشینم جلوی یک نفر و سفت و سخت حرف بزنم ... راجع به خودم که دیگر بدتر ! زمان آخرین بار را به یاد نمی آورم . مدت هاست دنیا و عالم و آدم را دارم نسبی نگاه می کنم ... مدت هاست که هی شانه بالا می اندازم ... هی خودم را توی تردیدهام دفن می کنم ، شب هام را تا صبح توی آره و نه و این طرف و آن طرفی له له می زنم و صبح ها باز نمی دانم که چی ؟ که کدام طرف ؟ که کی ؟ ...
امشب اما می خواهم دست بردارم ... می خواهم بروم نگاه خودم را به دنیا پیدا کنم ... بس است هر چه گفتم نمی دانم ... دل ام هوس کرده با یکی بر سر عقیده ام ساعت ها بحث کنم از بس که بدانم خوب و درست است . دل ام خواسته پی خودم بروم و اعتقاداتم را از دور و برم جمع کنم ... بس است این همه لرزیدن زانوهام ...
آن قدر توی وحشت بعدش چه می شود ها دست و پا زده ام که زانوهام موقع تصمیم گرفتن می لرزند. محتاط شده ام از فرتوتی تجربه های تلخ ، شبیه آدم های پیر شده ام بس که آینده نگری می کنم اما تصمیم نمی گیرم ... خودم را ولو می کنم توی نمی دانم ها ... مدام فکر می کنم صبر کن ... تصمیم نگیر ... همین فرداست که چیزکی نو بدانی آن وقت شاید تصمیم تو این نباشد ...
اما از همین امشب می خواهم که تمام شود ... محکم تر تصمیم بگیرم ... به امروز خودم ، به آن چه که امروز هستم و می دانم اعتماد کنم ... خودم را باور کنم ... از همین امشب ... انسان رو به راه تری خواهم شد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:12  توسط مرجان  |