یک روزهائی که یک دفعه می زند به سرت بدان که شبی داری که شبیه شب های دیگر نیست ... مثلا امروز وقتی توی سایت دانشگاه داشتم با نگار حرف می زدم غیبم زد و بعد خودم را دیدم که رفت تنهائی سفارش کافی داد و گرفت توی دستش و همین طور که صورتش را گرفته بود توی بخارش رفت یک جای دنج که خلوت باشد پیدا کرد و نشست و گوشی گذاشت توی گوشش و بعد همین طور که هورت هورت سر می کشیدم فکر می کردم جا مانده ام ... جا مانده ام توی دنیائی که انگار تمام آدم هاش پشت یک در ایستاده اند با هم و تو توی یک اتاق به وسعت تنهائی ات ... بزرگ ... بزرگ ...
وقتی هیچی نماند لیوانه را گذاشتم کنارم و بی آن که به کسی یا چیز خاصی فکر کنم هی با انگشتم ضربه زدم به لیوانه ... آرام ... آرام ... ممتد ... شاید مثل بعضی وقت ها که خدا با انگشتش این دنیا را هل می دهد و ما ، کره ی زمین ، خانه هامان ، آرزوهامان ، دردهامان ، بی پناهی مان ، چاخان هامان، کثافت مان ، دل تنگی مان ... همه چیزمان قل می خوریم توی هم و می چرخیم باز یک روز دیگر را ...
![]()
بعد آن قدر ادامه پیدا کرد تا گوشی ام زنگ خورد و بچه ها داشتند دنبالم می گشتند ... حالا شب شده ... خانه در خواب است ... توی اتاقم می چرخم ... تراک هائی که مجید داده را گوش می کنم ... اشک هایم هنوز نچکیده خشک می شوند میانه ی راه ... دنیا دارد ممتد و آرام می چرخد و توی این چرخ زدن ها چهره ها در هم می شود ... رفت و آمد ها ... و من دارم باور می کنم که داریم توی هم غلت می زنیم ، توی هم می چرخیم ... جا می گذاریم تکه هامان را در هم ، گند می زنیم توی هم ، خاطره می کاریم در هم ... می رویم به فردا ... بی آن که چشم براهش بوده باشیم ...
پی نوشت :
عنوان پست از یکی از شعرهای سیدعلی صالحی گرفته شده ... اگر شعر نبود ، موسیقی نبود ، هنر نبود ... دوام نمی آوردم به خدا به خدا به خدا...



