این ترم هم دارد تمام می شود. انگار نه انگار که تا همین دیروز ساختمان های کلاس را گم می کردیم و همیشه ی خدا بین آن دوتا میدان شبیه هم گم می شدیم. انگار نه انگار که چقدر طول می کشید تا بفهمیم مثلاً امور فرهنگی کجاست؟ ... حالا می دانیم کلاس های ساختمان نیرو خنک تر و دل بازترند، صندلی هاشان بهتر است. می دانیم چطوری بدون اکانت شخصی مان وارد سیستم های سایت بشویم، می دانیم کلاس های توی راهروی پائین چقدر تنگ و تاریک اند! فهمیده ایم بهترین جا برای ریاضی خواندن کلاس 127 است! آن آقای متصدی توی کتابخانه هیچ وقت آدم را جریمه نمی کند و برونکا همیشه آماده ست تا یکی مان را غافلگیر کند !
خوب می دانیم خوردن کباب مساوی است با یک روز بیمارستان، استامبولی ها مزه ی دنبه ی خالص می دهند، آب سردکن فضای سبز داغ داغ است، نزدیک دیوار دستشوئی ها یک عنکبوت کریه لانه کرده، کنار پرده ی سبز رنگ نمازخانه خنک تر است، روی موکت های سمت در نمازخانه مورچه ها غوغا می کنند، جاده های دانشگاه شبیه اتوبان های گرم اند که وقتی هوا گرم تر باشد شبیه برهوت جنوب مکزیک ...

می دانیم که نباید آن خیابانی که رو به بالاست را برویم که آخرش به خوابگاه پسران منتهی می شود. از آقایان مسئول توی سلف وقتی سلف شلوغ است نباید درخواستی کرد! بهترین جا برای ساعت های بیکاری آن تپه ی با چمن های نصفه نیمه است که همیشه ی خدا پر از ته سیگار و همهمه ی آهنگ هائی است که درهم پیچیده می شود.
و بستنی خوردن از آن بستنی فروشی دروازه تهران بعد از یک روز خسته کننده چه کیفی می دهد ...

چه کیفی می دهد حرف زدن هامان توی لحظه های آخر و قول و قرار برای روزهای بعدی که در من ذره انتظار فرداها را روشن می کند.

